نقد فیلم کلوزآپ

دسته بندی :سینما 8 اکتبر 2025 نازگل صبوری

زمان تقریبی مطالعه:6 دقیقه

فیلم کلوزآپ

نمای نزدیک از عباس کیارستمی:

 

جایی در بوف کور هدایت خوانده بودم:
«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورَد و می‌تراشد.
این دردها را نمی‌توان به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقل و عادت، لبخند تمسخر می‌زنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و فقط مرگ است که می‌تواند این دردها را شفا بخشد.»

سال‌ها بعد، در قاب سینما، کسی را دیدم که آن دردی را که هدایت از آن سخن گفته بود، زندگی می‌کرد؛ دردی نه قابل شرح و نه قابل تحمل. درد نامرئی بودن و تنهایی بی‌انتها که حسین سبزیان دچارش بود، در همان جملات ساده‌ای که برای دفاع از خود در دادگاه بر زبان آورد، برایم آشکار شد.
وقتی در پاسخ به این پرسش که چرا خود را به‌جای محسن مخملباف معرفی کرده است، گفت:
«آن‌ها (خانواده‌ی آهن‌خواه) احترام و توجه‌شان را به من می‌دادند. حتی اگر می‌گفتم فلان درخت را قطع کنید، به‌خاطر من قطع می‌کردند. درحالی که پیش‌تر، آدم‌ها حتی برای جابه‌جایی یک شئ به خواست من، مردد می‌شدند.»
به تصویر کشیدن این میزان از بی‌پناهی، آن هم با چنین سادگی و خلوصی، تنها از عباس کیارستمی و دوربین او برمی‌آمد.
کیارستمی در تاریخ سینمای ایران، نه‌فقط به‌عنوان فیلم‌سازی مولف، بلکه به‌عنوان اندیشمندی تصویرگر شناخته می‌شود؛ فیلم‌سازی که سینما را نه برای روایت، بلکه برای “دیدن” برگزید. سینمای او همان است که اصغر فرهادی به‌درستی توصیف کرده است: «سینمایی به‌ظاهر ساده، که دست‌یافتن به آن ساده نیست.»
در جهان کیارستمی، “کلوز‌آپ” برای من جایگاهی استثنایی دارد؛ اثری که از مرزهای مستند و داستان عبور می‌کند و پیش از آنکه درباره‌ی یک ماجرا باشد، درباره‌ی یک انسان است؛ درباره‌ی مردی که میان فقر، رویا، جبر تحمیلی اجتماع و عشق به سینما، از مرز واقعیت عبور می‌کند تا دروغی بگوید که از حقیقت نیز راست‌تر است.
کیارستمی در گفت‌وگویی گفته بود: «هیچ فیلمی نساخته‌ام که به‌اندازه‌ی کلوزآپ از آن خاطره داشته باشم. این فیلم شیوه‌ای از فیلم‌سازی را به من آموخت که در بسیاری از آثار بعدی‌ام از آن تاثیر گرفتم.»
و تاثیری که کلوزآپ بر سینمای ایران و جهان گذاشت، خود گواهی روشن بر این سخن است.

زندگی در نمای نزدیک:
ساخت کلوزآپ از یک اتفاق ساده آغاز شد: ستونی در روزنامه که خبر دستگیری مردی را منتشر کرده بود که خود را به‌جای محسن مخملباف معرفی کرده بود. کیارستمی بعدها گفت که پس از خواندن آن گزارش، تا نیمه‌های شب خوابش نبرده و مدام به این فکر می‌کرده است که «چه چیزی باعث می‌شود انسان چنین ریسک بزرگی کند؟ ریسکی که بردش برد نیست، اما باختش باخت است.»
در روایت فیلم، حسین سبزیان با خواندن فیلم‌نامه‌ی‌‌ بایسیکل‌ران از محسن مخملباف، در اتوبوس با خانم آهن‌خواه آشنا می‌شود. وقتی می‌فهمد او هم از طرفداران مخملباف است، خود را به‌جای او معرفی می‌کند. خانواده باورش می‌کنند، از او پذیرایی می‌کنند، و سبزیان نیز در نقش تازه‌اش غرق می‌شود. این وضعیت تا زمانی ادامه دارد که شک همسر خانواده و پیگیری یک خبرنگار، پرده از واقعیت برمی‌دارد و سبزیان بازداشت می‌شود.
کلوزآپ قصه‌ی پرماجرایی ندارد، از تعلیق‌های معمول سینمایی هم خبری نیست؛ روایت آرام، گاه ساکت و بیشتر متکی بر چهره‌هاست. اما در همین سکوت و جزئیات روزمره است که می‌توان فهمید چرا سبزیان آن‌قدر مشتاق بود تا کسی حرفش را جدی بگیرد، حتی اگر برای رسیدن به آن مجبور می‌شد خودش را به‌جای دیگری جا بزند؛ تنها برای لحظه‌ای طعم دیده شدن را چشیدن‌.
برای ساخت فیلم، کیارستمی اجازه‌ی دادگاه را گرفت تا محاکمه‌ی واقعی سبزیان را فیلم‌برداری کند و سپس همان افراد حقیقی را در بازسازی صحنه‌های پیش از دادگاه به کار گرفت. بدین ترتیب، کلوزآپ مرزهای سنتی سینما را جابه‌جا می‌کند. همان‌گونه که خود کیارستمی می‌گوید: «کلوزآپ یک کلاس سینمایی است.» او این فیلم را نزدیک‌ترین اثرش به آثار داستایفسکی می‌داند، که از رنج و پیچیدگی‌های زندگی بشر سخن می‌گوید.
نمای نزدیک، نه مستندی صرف است و نه داستانی بازسازی‌شده؛ بلکه تجربه‌ای است از مواجهه‌ی انسان با حقیقتی که در بازآفرینیِ خودش آشکار می‌شود. کیارستمی با نبوغی آرام و صبورانه، به‌جای روایت خطی و کلاسیک، در ساختاری تاملی و مکث‌دار پیش می‌رود. او از سینما، ابزار “بازسازی” نمی‌سازد، بلکه آن را به آینه‌ای بدل می‌کند که هم واقعیت و هم رویا را در خود بازتاب می‌دهد.
در لحظات ابتدایی فیلم، سکانسی هست که راننده‌ی تاکسی یک قوطی خالی را در سراشیبی خیابان سُر می‌دهدکیارستمی بعدها گفته بود که در این سکانس فرصت را برای بازیگوشی کودکانه مناسب دیده است: «فکر کردم که قوطی را توی سرازیری خیابان بیندازم، چون ممکن است دیگر هیچ خیابانی به این خوبی، هیچ قوطی‌ای به این خالی، و هیچ عصر پاییزی به این زیبایی نبینم.»

این همان سینمای به‌ظاهر ساده‌ی کیارستمی‌ست که مخاطب را شیفته‌ی خود می‌کند. همان کاری که با آن مرد بوقلمون به‌دست می‌کند وقتی خبرنگار از او آدرسی می‌پرسد و او به سادگی پاسخ می‌دهد: «نمی‌دونم، بوقلمون می‌خری‌؟» 

 

یکی دیگر از نکات ظریف کلوزآپ، استفاده‌ی هوشمندانه از صداست. کیارستمی بارها گفته است که صدا گاه می‌تواند مزاحم واقعیت شود و حذف آن، امکان نزدیک شدن به تصویر را فراهم می‌کند. این فرصت، در کلوزآپ به‌ویژه در سکانس پایانی ملموس است؛ جایی که بنا به دلایلی، امکان پخش صدای محسن مخملباف وجود نداشت. در جمله‌ای که مخملباف از سبزیان می‌پرسد «سبزیان بودن بهتر است یا مخملباف بودن؟» سبزیان پاسخ می‌دهد «مخملباف بودن»، ولی خود مخملباف می‌گوید: «مرد حسابی، من خودم از مخملباف بودن خسته‌ام…»

این جمله از نیمه‌ کات می‌خورد و کیارستمی تصمیم می‌گیرد شاید بهترین کار این باشد که بگوید میکروفونی که به گردن مخملباف وصل بوده قطع شده است و تمرکز تماشاگر را بر تصویر بگذارد.

در این سکانس پایانی، سبزیان پشت موتور مخملباف می‌نشیند و در خیابان به سمت خانه‌ی آهن‌خواه حرکت می‌کنند. در مسیر، یک گلدان گل می‌خرند و ما هیچ صدای مکالمه‌ای از آن‌ها نمی‌شنویم، تنها موسیقی همراه تصویر است. صحنه‌ها ساده به‌نظر می‌رسند، اما تماشاگر می‌فهمد لمس همین لحظه‌های ساده گاهی چقدر غیرممکن به نظر می‌رسد. همان‌طور که کیارستمی گفته بود، هنگام ملاقات سبزیان و مخملباف نگران بوده‌اند که سبزیان دوربین را ببیند، اما او انگار هیچ چیز را نمی‌دیده؛ فقط حضور مخملباف را حس می‌کرده است. این تمرکز روی تصویر و جزئیات کوچک، تجربه‌ی نزدیک و واقعی تماشاگر با شخصیت‌ها را کامل‌تر می‌کند. صادقانه بگویم، من هر بار کلوزآپ را برای تماشای همان دقایق انتهایی‌اش می‌بینم‌. برای تماشای لحظه‌ای که سبزیان در ملاقات با مخملباف برای لحظه‌ای اشک می‌ریزد؛ چیزی که همیشه دور از دسترس بود، حالا در دو قدمی اوست. لمس صادق بودنش حتی در دروغ، خرد و اندیشه‌اش، فقر و سرنوشت تحمیلی و شجاعت او در مواجهه با زندگی، احساسی ورای دلسوزی برای حسین سبزیان است. همانطور که کیارستمی گفته است: «سبزیان یکی نیست، سبزیان‌ها بسیار‌اند.» و من می‌دانم که هر کس با تماشای کلوزآپ به‌نوعی خودش را سبزیان می‌بیند. و کیارستمی، با نگاه دقیق و صبورانه‌اش، با سینمایی که نه ایستا، بلکه همچون زندگی در جریان است، نه تنها داستانی از یک مرد روایت می‌کند، بلکه تجربه‌ای از لمس لحظه‌های زندگی و انسان‌ها را به ما نشان می‌دهد. او در کلوزآپ نشان می‌دهد که حقیقت، گاه نه در رخداد، بلکه در نگاه به آن نهفته است. 

نمای نزدیک را اگر ندیده‌اید‌، تماشا کنید و اگر دیده‌اید، دوباره و دوباره به تماشایش بنشینید

کیارستمی بعدها گفته بود که در این سکانس فرصت را برای بازیگوشی کودکانه مناسب دیده است: «فکر کردم که قوطی را توی سرازیری خیابان بیندازم، چون ممکن است دیگر هیچ خیابانی به این خوبی، هیچ قوطی‌ای به این خالی، و هیچ عصر پاییزی به این زیبایی نبینم.»
این همان سینمای به‌ظاهر ساده‌ی کیارستمی‌ست که مخاطب را شیفته‌ی خود می‌کند. همان کاری که با آن مرد بوقلمون به‌دست می‌کند وقتی خبرنگار از او آدرسی می‌پرسد و او به سادگی پاسخ می‌دهد: «نمی‌دونم، بوقلمون می‌خری‌؟»

یکی دیگر از نکات ظریف کلوزآپ، استفاده‌ی هوشمندانه از صداست. کیارستمی بارها گفته است که صدا گاه می‌تواند مزاحم واقعیت شود و حذف آن، امکان نزدیک شدن به تصویر را فراهم می‌کند. این فرصت، در کلوزآپ به‌ویژه در سکانس پایانی ملموس است؛ جایی که بنا به دلایلی، امکان پخش صدای محسن مخملباف وجود نداشت. در جمله‌ای که مخملباف از سبزیان می‌پرسد «سبزیان بودن بهتر است یا مخملباف بودن؟» سبزیان پاسخ می‌دهد «مخملباف بودن»، ولی خود مخملباف می‌گوید: «مرد حسابی، من خودم از مخملباف بودن خسته‌ام…»
این جمله از نیمه‌ کات می‌خورد و کیارستمی تصمیم می‌گیرد شاید بهترین کار این باشد که بگوید میکروفونی که به گردن مخملباف وصل بوده قطع شده است و تمرکز تماشاگر را بر تصویر بگذارد.
در این سکانس پایانی، سبزیان پشت موتور مخملباف می‌نشیند و در خیابان به سمت خانه‌ی آهن‌خواه حرکت می‌کنند. در مسیر، یک گلدان گل می‌خرند و ما هیچ صدای مکالمه‌ای از آن‌ها نمی‌شنویم، تنها موسیقی همراه تصویر است. صحنه‌ها ساده به‌نظر می‌رسند، اما تماشاگر می‌فهمد لمس همین لحظه‌های ساده گاهی چقدر غیرممکن به نظر می‌رسد. همان‌طور که کیارستمی گفته بود، هنگام ملاقات سبزیان و مخملباف نگران بوده‌اند که سبزیان دوربین را ببیند، اما او انگار هیچ چیز را نمی‌دیده؛ فقط حضور مخملباف را حس می‌کرده است. این تمرکز روی تصویر و جزئیات کوچک، تجربه‌ی نزدیک و واقعی تماشاگر با شخصیت‌ها را کامل‌تر می‌کند. صادقانه بگویم، من هر بار کلوزآپ را برای تماشای همان دقایق انتهایی‌اش می‌بینم‌. برای تماشای لحظه‌ای که سبزیان در ملاقات با مخملباف برای لحظه‌ای اشک می‌ریزد؛ چیزی که همیشه دور از دسترس بود، حالا در دو قدمی اوست. لمس صادق بودنش حتی در دروغ، خرد و اندیشه‌اش، فقر و سرنوشت تحمیلی و شجاعت او در مواجهه با زندگی، احساسی ورای دلسوزی برای حسین سبزیان است. همانطور که کیارستمی گفته است: «سبزیان یکی نیست، سبزیان‌ها بسیار‌اند.» و من می‌دانم که هر کس با تماشای کلوزآپ به‌نوعی خودش را سبزیان می‌بیند. و کیارستمی، با نگاه دقیق و صبورانه‌اش، با سینمایی که نه ایستا، بلکه همچون زندگی در جریان است، نه تنها داستانی از یک مرد روایت می‌کند، بلکه تجربه‌ای از لمس لحظه‌های زندگی و انسان‌ها را به ما نشان می‌دهد. او در کلوزآپ نشان می‌دهد که حقیقت، گاه نه در رخداد، بلکه در نگاه به آن نهفته است.
نمای نزدیک را اگر ندیده‌اید‌، تماشا کنید و اگر دیده‌اید، دوباره و دوباره به تماشایش بنشینید

نازگل صبوری
نازگل صبوری

مطالب زیر را حتما بخوانید:

قوانین ارسال دیدگاه در سایت

  • چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لینک کوتاه: