نقد فیلم STEVE

دسته بندی :سینما 26 اکتبر 2025 نازگل صبوری

زمان تقریبی مطالعه:6 دقیقه

پس از موفقیت خیره‌کننده‌ی “اوپنهایمر”، که “کیلین مورفی” را تا جایگاه اسکار رساند، و “چیزهای کوچکی مثل این‌ها‌” که تحسین منتقدان را برای بازی درخشان و فروتنانه‌اش برانگیخت، این بار مورفی در اثری ظاهر می‌شود که می‌توان آن را آمیزه‌ای از دو جهان پیشین او دانست؛ “استیو”، اضطراب درونی و خلوت ذهنی اوپنهایمر را در خود دارد، و سکوت و سنگینیِ وجدان بیل فورلانگ را.
اما این بار نه از علم سخن می‌گوید و نه از ایمان؛ استیو درباره‌ی فرسودگیِ زیستن است، درباره‌ی انسانی که از میان دانستن و وجدان عبور کرده و به پوچیِ مطلق رسیده است.

“استیو”، به کارگردانی تیم میلانتس و نویسندگی مکس پورتر، اقتباسی است از رمان Shy نوشته‌ی همین نویسنده. روایت فیلم در دهه‌ی ۹۰ میلادی می‌گذرد و تنها یک روز از زندگیِ استیو، مدیر مدرسه‌ای اصلاحی را به تصویر می‌کشد. “استنتن وود”، مدرسه‌ای‌ست برای پسرانی با مشکلات اجتماعی و رفتاری؛ که استیو و دیگر کارکنان می‌کوشند آن را در برابر فشارهای بیرونی، از بحران بودجه و فرسودگی زیرساخت‌ها گرفته تا نگاه رسانه‌ها، و درونی‌ترین تنش‌های روانیِ دانش‌آموزان، سرپا نگه دارند.
مورفی در گفت‌وگویی با The Guardian گفته بود:
«بعد از اوپنهایمر، به دنبال نقشی بودم که صدایش کمتر اما حضورش سنگین‌تر باشد؛ مردی که با خودش حرف می‌زند و حتی به صدای خودش هم گوش نمی‌دهد.»
این شاید بهترین توصیف برای استیو باشد؛ مردی میان‌سال که در مواجهه با ساختارهای پوسیده‌ی شغلی و زندگی شخصی خود، در آستانه‌ی فروپاشی و شکست ایستاده است.

فیلم تقریبا بر چهره و حضور مورفی بنا شده است؛ سکوت‌ها، مکث‌ها، و ریزترین حرکات میمیک او، زبان اصلی روایت‌اند. برخلاف رمان که تمرکز اصلی بر نوجوانی به نام “شای” گذاشته شده است، در اینجا، شای به‌عنوان یک شخصیت فرعی و موازی‌ به داستان وارد می‌شود و آنطور که باید هم به زندگی و پیشینه‌ی معضلات روانی‌اش پرداخته نمی‌شود. این درحالی است که از میان تمام دانش‌آموزان، شای تنها فردی است که فیلمنامه و کارگردان سعی در پررنگ کردن او داشته‌اند و حتی گاهی در سکانس‌هایی به تشابه او به استیو اشاره می‌شود، اما به‌نظر می‌رسد که پرداختن به این شخصیت نیمه تمام مانده است.
مورفی این بار هم با نگاهی عمیق و کنترل‌شده، انسانی را تصویر می‌کند که نه قهرمان است و نه قربانی، بلکه فردی معمولی و خسته از زیستن است. او در مصاحبه‌ای با BFI اشاره کرده است:
«من به بخش سبک‌تر روایت علاقه‌ای ندارم، ترجیح می‌دهم تاریکی را کاوش کنم.»
در صحنه‌ای که استیو در اتاق مدیریت به پرونده‌ها خیره شده است، تنها با حرکت چشم‌هایش‌، ناتوانی در کنترل محیط و درون چه‌بسا آشفته‌‌تر خودش را به بیننده منتقل می‌کند؛ همان قدرتی‌ که پیش‌تر در نقش اوپنهایمر دیدیم، این‌بار اما بدون شوک و انفجار علمی، تنها با فشار روزمرگی. او نه از طریق کلام، که با انقباض عضلات صورت، مکث‌های طولانی، ادای واژگان مناسب و نگاهی که میان پذیرش، ترس و خستگی در نوسان است، بار دیگر ثابت می‌کند که از معدود بازیگرانی‌ست که می‌تواند سکوت را به گفتار بدل کند.
با وجود این توانایی‌های فوق‌العاده، فیلم گاهی در تکیه‌ی بیش از حد به حضور مورفی دچار یکنواختی و ریتم کند می‌شود. سایر شخصیت‌ها، همکاران و دانش‌آموزان از ‌‌جمله شای که به آن اشاره شد، گاهی به پس‌زمینه رانده شده و فرصت نمی‌یابند تا عمق روانی خود را نشان دهند؛ این موضوع باعث می‌شود مخاطب برای دریافت بار احساسی و شناختی فیلم، تنها به حضور مورفی تکیه کند، و این در حالی است که پردازش آن‌ چنانی به محرک درونی استیو هم به‌درستی صورت نگفته است، تنها در مکالمه‌ای با مشاور مدرسه یک اشاره‌ی ناتمام به اتفاقی در گذشته‌ی استیو می‌شود که برای من به‌عنوان یک مخاطب، برای آن انگیزه‌ای که مورفی با بازی فوق‌العاده‌اش نشان می‌دهد ناکافی‌ست.
میلانْتس با انتخاب قاب‌های محدود، نورهای سرد و ریتمی کند، حس انسداد و بی‌زمانی را القا می‌کند، اما در نیمه‌ی دوم فیلم، همین ریتم به پاشنه‌ی آشیل اثر بدل می‌شود. فیلم بیش از اندازه در تکرارِ فرم خود اصرار دارد؛ جایی که باید از پوسته‌ی بصری عبور کند و به لایه‌های روانی شخصیت برسد، در زیبایی‌شناسی مینیمال خود متوقف می‌ماند. اگرچه این تصمیم از نظر زیبایی‌شناسی منسجم است، اما از نظر دراماتیک، مانع از شکل‌گیری تحول درونی استیو می‌شود.

در مصاحبه‌ای با Variety، میلانْتس گفته بود:
«استیو برای من درباره‌ی لحظه‌ای‌ست که انسان دیگر نمی‌داند کِی از خودش جدا شده.»
بااین‌حال، فیلم در انتقال این جدایی بیش از آن‌که از درون شخصیت بجوشد، از بیرون روایت می‌شود. ما سقوط را می‌بینیم، اما کمتر حس می‌کنیم. شاید اگر روایت به شیوه‌ی ذهنی‌تر مثلا با صدای درونی یا ساختار مونولوگ‌محور پیش می‌رفت، این گسست ملموس‌تر می‌شد.

از طرف دیگر کارگردانی کنترل‌شده‌ی میلانْتس گاه به ضرر فیلم تمام می‌شود. پلان‌های طولانی با دوربین ثابت، به‌جای آنکه حس درون‌گرایی بسازند، به مرور از تنش دراماتیک می‌کاهند. انتظار می‌رود که سکوت به ابزاری برای اضطراب بدل شود، نه رکود.
بااین‌حال، فیلم در دقایق پایانی‌اش، با فروپاشی کامل استیو و بازگشت او به خانه‌ای که دیگر خانه نیست، به نقطه‌ای می‌رسد که صادقانه و بی‌ادعاست. دیگر خبری از استعاره‌های پرطمطراق نیست؛ تنها مردی مانده که نمی‌داند چرا هنوز نفس می‌کشد.
استیو از آن فیلم‌هایی‌ است که می‌خواهد از بحران فردی حرف بزند اما از بطن بحران جمعی زاده می‌شود؛ از آموزش تا کار، از خانواده تا هویت. اگرچه فیلم در بیان مستقیم اندیشه‌هایش گاهی دچار تکرار و کندی می‌شود، اما در مجموع، اثری است صادقانه و شخصی، از فیلم‌سازی که به بلوغ رسیده و از آشوبِ جهان امروز، چهره‌ای انسانی بیرون می‌کشد.
فیلم شاید کامل نباشد، اما همان‌طور که مورفی در گفت‌وگویش با AP News می‌گوید:
«بعضی فیلم‌ها جواب نمی‌دهند، اما سوال درستی می‌پرسند.»
و استیو از آن سوال‌های درست است.

در نهایت، مورفی، اگر با اوپنهایمر بمب را ساخت و با بیل فورلانگ ایمان را حفظ کرد، در استیو، جایی میان این دو ایستاده است؛ انسانی که نه ویران می‌کند، و نه نجات می‌دهد، فقط می‌کوشد دوام بیاورد. و شاید همین دوام آوردن، دشوارترین کار جهان باشد

نازگل صبوری
نازگل صبوری

مطالب زیر را حتما بخوانید:

قوانین ارسال دیدگاه در سایت

  • چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  • چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  • چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لینک کوتاه: